پس از یک جدال چند روزه که ریشه اش از واپسین روزهای غم نوشته هایم نشات میگرفت تصمیم به تغییر مسیرگرفتم تا شاید التیام بخشد سالهای گذشته را و تفکرات مرا درپرده ای از ابهام پیش خدای منحصر به فردم و روح از نفس افتاده ام باقی گذارد هر چند که این افکار از کالبد من می آید نه از دل شاید تا دیروز حرف های من بر دل می نشست ولی شناخت زبان من از امروز گوشی می خواهد مانوس با جان درخت چشمی که آنسوی دیوار را ببیند و روحی مالی خولیایی که با باران به خلصه رود شاید همزات آدمی آن باشد که چون سایه بااوست و در طبقه ای از وجود او روز را به شب می رساند خاطره سازی را با همزات درونی ام و خدای منحصر به فردم موقوف میکنم و خودم را به دست تقدیربی تقویم زمان می سپارم و چه زیبا میشوند کرکس های انسان نما اگر زیبا ببینی و تنها ببینی جریان حیات را.
کات
قهوه تلخ مینوشم تا کتک بخورم
مثل خاطرات گذشته ام ورق بخورم
قطره از گلو به پایین میزند چنگم
خون می آیدو من هنوز کمی منگم
ساعت چاروسی من کمی پسا پیشم
ساعت پنج و من ز دردمیپیچم
قطره قطره سقف لیوان روی پیشانی
میچکد سرد یا داغ فلاشبک به مهمانی
کروات دور گردنم پیچ می خورد
سرم از دیدن عقربه ها گیج می خورد
حال من از کی خراب شد نمی دانم
کمرم شکست و دلت شاد شد نمی دانم
پلان سفید، فولو نمنمک غمبار میشود
وفنجان آغشته به قهوه /روی میز تلمبار میشود
مزه ی قند این مرگ تقدیر نبوده است
مطمئن باش که در قهوه ام سم نبوده است
ثانیه ، بو ، تنفر ، عشق ، گل و قهوه مات می شود
پلان آخر، شب ، داخلی
نفسم کات می شود./