Email: Filmsazs@yahoo.com


           Free Web Counter            

 

 

Maybe I am the might that shouts the mights mightly , maybe…  

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

شايد

شاید من همان ته مانده ی چای باشم برروی میز

شاید من همان کلید سرد باشم که با قفل همبستر می شود

شاید من همان برگی باشم که از صدای خرد شدنش پائیز را میفهمی

شاید من همان شال گردن آدم برفی یک نقاشی ام

شاید من همان سکوتم که در اتاق تو جیغ میکشد

شاید من همان قلمی باشم که حالا می نویسد

شاید من زبانی باشم که تو آن را میخوانی

شاید من همان زنگوله ای هستم که گاهی نوید مرگ در گوش توست

شاید من همان وجدانی هستم که تو را در غالب گوسفندیت جا به جا می کند

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید....

Maybe

Maybe I am the leavings of tea on the table

Maybe I am the cold key that makes love with the lock

Maybe I am the leaf that you know the fall by braking it in to pieces

Maybe I am the muffler of a snow man in your room

Maybe I am the silence that screams in your room

Maybe I am the pen that writes now

Maybe I am the lesson that you read it

Maybe I am the bell that some fimes is the death promise in your ear

Maybe I am the canscience that mouse you in your sheep form

Maybe I am the might that shouts the mights mightly , maybe

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

من از کجا بدونم؟

من از کجا بدونم که این خود صدا بود

لحظه بارون من همراه این وداع بود

من از کجا بدونم ستاره بر میگرده

اون ماه مهربونوحبس ابد نکرده

من از کجا بدونم که اون دل آشتی کرده

رفتگر خاطره جادتوجارو کرده

من از کجا بدونم یلدا شب سردیه

یخ کردن اطلسی خودش یه نامردیه

من از کجا بدونم که فکر من می دونه

ترانه این دل و برای کی می خونه

من از کجا بدونم یه روز تو بر میگردی

کمی میمونی پیشم باز یهوبرمیگردی

بزار بگم که این بار

نمیخوام از توبدونم

حقیقت دلت رو من از کجا بدونم؟

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

عروسک کوکی

این هوا فصل خجالت تو بود

ترک من ،چاره نه،

عادت تو بود!

لحظه نگاه من تو آینه

خالی از بغض و نجابت تو بود

بگو این زمستونو چه جوری طاقت بکنم

به وجودت توی این شهر،

بازحسادت بکنم؟

نبض این حادثه رو گرفته بود اما ندید

تب سرد این تن و نوشته بود اما نگفت

خالی از بغض پریشون تنم

دفتر خاطرمو اون دیده بود اما نخوند

نمیگم ستاره بارون شده آسمون من

نمیگم مست و غرل خون شده روزگار من

نمگیم تو حسرت خالیه بهت کوچیکم

یا به فکر کندن یه قبر گودو باریکم

ولی اینبار میاد و بازم زمستون میگذره

منو دیدی تو خیابون نگی اون دربه دره

شایدم عروسک کوکی این لحظت منم

ولی از بارونا نیست که زنگ زده روح و تنم

منو کوک کن تا سره قله دور

تا ته دره مرگ اوج عبور

منه ساده همه چی رو باور میکنم

با خیالت روزو شب این شب و هم روز میکنم

روزی که کلاغه گفت عروسک یکی شدی

بدن زنگ زدمو پای درخت خاطره چال میکنم...

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

سراب مات

ثانیه می گذرد و دلم آگاه است

و از این آگاهی

خلصه ی خلوت من می پرسد

که چرا ابر می آید و نمی بارد باز؟

که چرا عشق می آید و نمی ماند باز؟

ثانیه می آید و دلم آگاه است

من در این خواب غم آلوده ی شب تب شده ام!

شاهدش چشم یخ است که از این تب اشک شد

من همان مرثیه ام گیج و مشوش بر خاک

شایدم گنگ تر از ریشه ی بید

که از آن سرمای تنهایی با جسارت لرزید

من به اعدام کدامین گریه محکومم؟

که دگر پروانه روی شانه ام نشست

من که از پائیزم و ازآن لبریزم...

شایدم در خوابم

و ازتصویر چکاوک در غم

با دو بال خونی

به خودم می لرزم

این همان مرثیه بود که از آن ترسیدم

تا بدانم که در این بن بست بی فردا گم شده ام

ناگهان نور در آن کوچه نمایان شد و من

کوهی از امیدم

ولی افسوس که باز

من از آن خواب غم آلوده و تاریک پردیم

ثانیه می گذرد و دلم آگاه است

که تو در آن دوری

اوج یک سراب مات

پس در انتظار تو می مانم

ثانیه می گذرد

دل من مشکوک است

و تو درآن دوری

به تو نزدیک تر ازپیش منم

و تو تنها نیستی

چه سراب ماتی

آن که در پیش تو بود!

تو و او زیر درخت وباران

منم و ثانیه وپنجره و این برهوت

و به دنبال مسیر قبری

قبری از جنس حریر بدنت

دل من بار دگر مرد

چه سراب ماتی!؟

عشق کاغذ به قلم

عشق دیوار به سقف

تو و آن مرد به هم

من و این تنهایی...

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

غروب

من را چگونه محو تماشا می کنی ای غروب

غرورم می شکنی و غرق تمنا می کنی ای غروب

من را چگونه خاکسار آسمان میکنی ای غروب

با احساسی به نام غم آشنا می کنی ای غروب

من در غم غربت تو نیستم چون

در طاق آسمان شگفت نقش بسته ای

سلطان فصلها، معشوقه ی سابقم، پائیز را

تو با نگاهت چه آسان دست بسته ای

تو با کدامین الماس آب را دریده ای

اینگونه سایه عظمیت ، بر آن تنیده ای

من هستم و ساحل و سایه دیوار باغ

تو هستی و آسمان با بوسه های داغ

اکنون درون چشمان من هستی ای غروب

دیگر اسیر منی با یک بند و چوب

پلکهایم بسته است و در چشم منی

آفتاب میزند ، از چشم میپری

ای کاش رویای من تنها خواب نبود

غروب چشمان تو تنها سراب نبود...

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

جنون پاکی

دیگر بار نقطه اوج را تجربه کردن و دیگر بار به اصالت خود دست پیدا کردن و دیگر بار هویت گمشده خود را در آغوش کشیدن براستی که هیچ چیز ارزش آن را ندارد که تصورات پوچ و کودکانه خود را در قالب توهمات احساسی به یکباره در طبق اخلاص بگذاری همیشه برای رسیدن به واقعیت گذر زمان لازم است این گذر را به قیمت خاطراتی سرد / درختانی افسرده وخیابانی باران زده طی کرده ام که حاصلش کامیابی اکنون است خدا را سپاس که بازهم زودتر از آنچه که باید روح و جسم مرا در دستگاه سازندگی قرار داد و چشمان  مرا شفاف کرد اگر آن روی سکه را تقدیر نشان دهد بسی با قدرت تراست تا یک مخلوق خاکی/ زندگی دوار است و این بارمی خواهم دایره را با قدرت تر و با سخاوت تر از گذشته دور بزنم تا سر حد جنون پاکی را لمس کنم و حداقل لمس معنویت این راز کم کردن روی فرشتگان طبقه بالای کالبد من است .ای جاودانه قدرت در مرکز هستی این را بدان که از دولتیه سر همین انسان های خاکی  مرا به وصال رساندی و چه خوش گفت مولانا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش و مرا پیش از گمراهی تبعی کشور عشق و همشهری پاک فطرتان اهورایی کردی دوستت دارم ها همه تقدیم تو باد ای جاودانه خدای منحصر به فردم از فانی ترین وپست ترین نقطه هستی هدیه مرا بپذیر که از یک مخلوق خاکی در آستانه نقطه انجماد تا تبلور جنون پاکی است... .

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

کات

پس از یک جدال چند روزه که ریشه اش از واپسین روزهای غم نوشته هایم نشات میگرفت تصمیم به تغییر مسیرگرفتم تا شاید التیام بخشد سالهای گذشته را و تفکرات مرا درپرده ای از ابهام پیش خدای منحصر به فردم و روح از نفس افتاده ام باقی گذارد هر چند که این افکار از کالبد من می آید نه از دل شاید تا دیروز حرف های من بر دل می نشست ولی شناخت زبان من از امروز گوشی می خواهد مانوس با جان درخت چشمی که آنسوی دیوار را ببیند و روحی مالی خولیایی که با باران به خلصه رود شاید همزات آدمی آن باشد که چون سایه بااوست و در طبقه ای از وجود او روز را به شب می رساند خاطره سازی را با همزات درونی ام و خدای منحصر به فردم موقوف میکنم و خودم را به دست تقدیربی تقویم زمان می سپارم و چه زیبا میشوند کرکس های انسان نما اگر زیبا ببینی و تنها ببینی جریان حیات را.

کات

قهوه تلخ مینوشم تا کتک بخورم

مثل خاطرات گذشته ام ورق بخورم

قطره از گلو به پایین میزند چنگم

خون می آیدو من هنوز کمی منگم

ساعت چاروسی من کمی پسا پیشم

ساعت پنج و من ز دردمیپیچم

قطره قطره سقف لیوان روی پیشانی

میچکد سرد یا داغ  فلاشبک به مهمانی

کروات دور گردنم پیچ می خورد

سرم از دیدن  عقربه ها گیج می خورد

حال من از کی خراب شد نمی دانم

کمرم شکست و دلت شاد شد نمی دانم

پلان سفید، فولو نمنمک غمبار میشود

وفنجان آغشته به قهوه /روی میز تلمبار میشود

مزه ی قند این مرگ تقدیر نبوده است

مطمئن باش که در قهوه ام سم نبوده است

ثانیه ، بو ، تنفر ، عشق ، گل و قهوه مات می شود

پلان آخر، شب ، داخلی

       نفسم کات می شود./        

 

 

 

 

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

حضرت مرگ

دیگه فکر خسته ی من / مرده چاره ای نداره

لحظه ای گنگ ومشوش/ که اداره ای نداره

دل من  زخمی و خستست/ دیگه فرصتی نداره

نمیخوام حضرت مرگ و/  دیگه منتظر بزاره...

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

زندانی

 

من در شعاع> حادثه ای دور افتاده ام

چشمانم یک فاصله نزدیک را دور می نگرند

بارش باران و پریشانی کلاغ موسیقی شده است

زمین همچنان نمناک و استوار است

هیچ دلیلی برای ماندن نیست

ولی من  این سکونت چوبی را دوست دارم

من درختم در غالب آدمی

و آدمی در غالب ترس

جسم من جان دارد و من این را حس نمی کنم

ریشه ای ندارم تا از نمناکی زمین بنوشم

من در این آبادی آزادم

واز این آزادی خوشبخت

هر چند که این آزادی را کسی به من داده است

که خود زندانی است

من یک مترسک نیستم!

من درختم در غالب آدمی

و آدمی در غالب ترس

و ترسی آزاد


و تو همچنان زندانی

زندانی یک تفکر بسته

بد نیست که گاهی مثل یک مترسک فکر کنی...

 

 

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

تمام شد

و تنهایی  از ابتدا بود و من نمی دانستم

و خاموشی  از آغاز بود من نمی دانستم

و چه سحر انگیز است تنهایی خاموش من

و چه رویائیست از ناگفته ها  با خود سخن گفتن

و چه زیباست آینه

حالا دیگر خاموشیست

کالبد خسته ام روح سالیان دور را طلب می کند

 اینگونه بود پایان آنچه متولد ماه مهر میخواست!

و اینگونه بود درایت زمین بر عنصری به نام من

پس تمام ناتمام من با تواینجا

تمام شد...

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

شب بارانی

بادی از فصل خزان تقویم به مشامم پیچید

ناگهان گل ترسید!

آنکه در جام خیالم کاسه ای داشت به دست

گل من را دزدید

من در این کوچه بن بست به دنبال چه هستم با تو؟

با تو یا خاطره ات

این مهم نیست ، مهم باران است

که نبارید و نرقصیدو نفهمید

که گلم را آن شب ،

آن شب بارانی

چه کسی با خود برد

 و مرا ویران کرد...

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

اعدام

 

 

 

من در اين غم خوابه ي اجبار زنجيرت شدم

در تكامل بودم اما گام پايانت شدم

من در اين جبران بي پايان پذير خواب توام

بي مسير از حادثه با توو در دام توام

با نشاني از نگاهت خشك و بي شك شرقي ام

با نفس هاي تو حتي خيس و گاهي غربي ام

با ذلال طاقت باران پذيرت عاشقم

با نشان بي نشان از كهكشانت سارقم

من به جرم يك نگاه در دام تو پنهانيم

اي خدا اعدام من كي ميرسد؟

من تا ابد زندانيم...؟

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

تو را فراموش نمی کنم...

اینک برای هم چیز، تو را ملامت نمی کنم

ساعات پوچ گذشت ، استقامت نمیکنم

دیگر برای تو دعا نمیکنم

 دعا که کردم!

خدا: من مستجاب نمی کنم

از نگاه خیره ات مستم

هرگز ز مستی گناه نمی کنم

تو نیستی و با توام اما

دیگر به با تو بودنت خیال نمی کنم

خاطرات خوب وبد دریاست

در تفکر گرم قبلت شنا نمی کنم

شنا که کردم!

دیگر خودم را غرق نمی کنم

تورفتی و میرویم/ رفتگان بسیارند

او مردو میمیریم / مردگان بسیارند

تو با رفتنت، یکی نیز با مرگش

به گل نشستن کشتی مشکوک عشق تو

و نا خدای مست و عشق بی درکش

چطور ممکن است؟

تو با رفتنت و من با مرگ؟

تو با گریه ات و من با درد؟

تو را فراموش نمی کنم(د)(یم)...

برگرد...؟!

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

به بهونه ی وجودت

به بهونه ی وجودت که منو از من جدا کرد

به سخاوت نگاهت که نگاه من رها کرد

به شکوه قامت توکه کمی سایه من شد

به گل عطر نفس هات که نماد باورم شد

به صدای هق هق بادیا که موسیقی بارون

یادشون چقدر آسون واسه ما خاطره ای شد

مثل جاری شدن رود خنک یا که پروازغم آلود نسیم و بادبادک

از توی کتاب خاک خورده این خاطرها داد میزنم

عزیزم تولدت مبارکه

اینو با تموم احساس

توی صندوقچه مرموز دلت داد میزنم

میدونم نمیشنوی صدای من

ولی  با حس غریبی

اینو فریاد میزنم

 

 

 

 

 

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

با من نبودی

دیگر تمام تمام ها تمام شده /حتی تمام یک نگاه حرام شده با من نبودی/ نباش/ نیستی هنوز تو کی بدانی که عمر من تباه شده؟ این مدت از تمام سایه ها که سرد بود پرسیده ام ولی بی راه ، راه تو، مرگ بود بی لایه از لجن بر کف کام مرگ می بوسم و دانسته ام که این زجرمرد بود/ حالا که تازه شد سال  از خودم ببار تو تازه شو/با توام! /ذهن بیمار من در بهار/ اینگونه است که هیچگاه پیر نمیشوی/ از زندگی در بیان هم حتی سیر نمی شوی اینگونه است که هیچگاه اسیرنیستی/ از آن دروغ بزرگ دلگیر نیستی/ حالا بتاب و تازه شو در سال نو عاشق تر از همیشه باش اما برو...

 

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

تهوع

                           چگونه می توان بر تارک زمان تیغ زد تا شیره آن بیرون زند

                                                 پوسته های زمین همه داغ است

                                            تنها راه نفس کوه های آتشفشان است

                                              حال زمین از چه بهم خورده است؟

                                        زمین معجونی از من ، تو ودلیل زیستن را

                                                     در قالب یک آتشفشان،

                                                    بسیار رئال بالا می آورد

                                                     این حالت تهوع است !

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

عاشقانه

 

                   ای پریزاده در غالب آدمی این قلب برای  تو می زند

                    تا طپش دارد بیا که پایان  ساعت نفس نزدیک است

                           این را نوید می دهد هوای سرد زمستان

                           ونفسهایت که بدون کلام لحظه ای کوتاه

            مرا از پشت خطوط یخ زده تلفن آرام میکند هر چند که تو با  من

                                            هیچ نمیگویی...   

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

سياه و سفيد

این روزها روزهای باران است روزهای خاطرات سرد خاطراتی که شاید برای همیشه در تغکر خسته من سیاه و سفید شود این روزها روزهایی است که درخت خشک را عاشقانه در آغوش می کشم تا همین مقدار گرما هم از بدنم تقسیم شود این روزها روزها ی تنهایی است و این تنهایی چقدر شیرین است که باعثش عروسکی باشد از تبار پاییزو این پاییز چقدر بیاد ماندنی است که حاصلش چشمان زیبای تو باشد و آن چشم ها  چقدر سحر انگیز است وقتی که قلبم باهربار پلک زدن آن لحظه ای نامحسوس می ایستد و این قلب من چقدر بی ارزش بود تا زمانی که تو نبودی حالا الماس درونم عاشقانه تو را تا آخرین لحظه ی عمر فریاد خواهد کشید و به تو ،چشمان تو،قلب تو و وجود تو وفادار خواهد ماند آنقدر وفادر می مانم تا مانند عکسی سیاه و سفید با موهای سفید روزی مرا در آلبوم خیابان ببینی که بدون چتر زیر باران ایستاده ام آن روز بر من نخند عظمت عشق را نظاره کن که شانه هایم را خمیده است.

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

لذت ديوانگی

لحظات عمق را با من خفه شو  لذت خفگی و با هم بودن تلفیق می شود حالا دیگر ما همنفسان بینفس میشویم این خودش اوج زیبائیست این خودش لذت دیوانگیست ولی این زیبائی طاقت میخواهد و این دیوانگی سخاوت گمان نمیکنم تو حتی  بتوانی به آن فکر کنی شاید فکرش هم تورا خفه کندپس بهتر است به نفس فکر کنی نه خفگی اگر هم جایی کم آوردی از من بگیر  ولی با من، با یک انسان خاموش و خفه، هم مسیر شو اگر به مقصد رسیدیم و زنده ماندم خودم به تو می گویم اما اگر به مقصد رسیدیم و من دیگر با تو نبودم هستند کسانی که به تو بگویند در این دونیا فقط یک نفس بود ولی من نخواستم که با تو شریک شوم هر چه بود و نبود مال تو بود همین که با من آمدی همین که مرا در جاده تنها نگذاشتی و همین که به من   عشق دادی به هزار سال نفس کشیدن می ارزید تا به حال ازخودپرسیده ای که چگونه بدونه یک لحظه نفس کشیدن 

                                                   این انسانه در تو خفه!  

                            با تو همسفر شد و لذت دیوانگی را عاشقانه شکست خورد…

 

                       پيام هاي ديگران                                           

   

شاید من همان شایدی باشم که شاید ها را شاید گونه شاید فریاد میزند،شاید 

 

يک فنجان قهوه تلخ

لحظه ای درترديد /لحظه ای در جنون و توهم عشق/اشك های آن شب سرد را در خيابان كه ديد و آب شد؟شب با سمفونی ابروماه به استقبالم آمده بود ولی با موسيقی غمناك ستاره از من خداحافظی كرد و من هنوز در جاده ي توهمچنان تفكری مست را در كالبدم غوطه ورم / سرابی از گلهای سرخ مرا بسوی خود فرا می خوانند/ تو  كدامين ايستگاه را در اين شب جادويی به انتظارايستاده ای/آيا او خود تو هستی كه با فانوسی از جنس يخ مرا فرا ميخوانی؟ قهوه تلخت را تا سرد نشده بنوش/  اينگونه من فرصتی می يابم قبل از اینکه يخ های فانوسك تو آب شود دست هايت را به قصد عشق بگيرم در ايستگاه بمان و مرابه اندازه نوشيدن يک فنجان قهوه تلخ فرصت بده تا من به تو برسم و بگويم که...

 

                       پيام هاي ديگران                                           

 

          


 


وب لینک

پنگولی*یاسی جون

ميعاد در لجن

پری آسا

مسافر ساکن

پائيزيها